رمان =روزی ،درجنگل حیوانات ودرختان درحال صحبت بودند.درختی گفت بعضی را میبینم که با غرور تکبر شاخ وبرگ ما رامیشکنندوجنگل را ویران میسازند ولی نمی دانند که روزی همه ما رفتنی هستیم.؛.عقاب گفت عده ای را میبینم که باحیلت ونیرنگ به دنبال خوردن ضعیفترانند.،؛پرنده گفت ،بعضی را میبینم ازدنیا برای خود قفس ساخته اند و، وقتی که پیر میشوند میگویند ای کاش که آزاد بودیم.
برچسب:
نویسنده: یاسین فرهادی